به پیراهن تن معشوق نیز حسادات می کند ، چه برسد به عادمهایی که هر روز او را می بینند ، در کنارش راه می روند ،غذا میخورند ، می توانند او را لمس کنند ....دستشان می خورد به دستش ، و نگاهشان خیره می شود به چشمانش ، چشمان زیبایش، آخ چشمانش، صورت معصوم و لبخند جذابش... دندانهای سفید و ردیفش ...
از وقتی دوستش دارم احساس می کنم جوانتر شده ام ، همه می گویند زیباتر شده ای ...
یادم نمی رود ، آنروز بارانی را که جلوی در به تماشای تگرگها ایستادیم و او چای به دست لبخند می زد ، از لیوان چایش ، بخار بالا می آمد ،چقدر دلم میخاست جای آن لیوان می بودم ، و او دستانش را دور من حلقه می کرد ...
حسرت لیوانش را به دل کشیدم ، چند روزی در تاب و دوریش سوختم تا آنکه آن لیوان را از او گرفتم . ..
لیوان لاجوردی سفالی ،
لیوان را توی آبدارخانه گذاشت و رفت و من احساس کردم آن لیوان تکه ای از وجود او است ...تکه ای از وجودش که الان در دستان من است ...برداشتمش و بر قلبم فشردم ، آخ چقدر لیوانش قشنگ است ، به لیوان نگاه می کنم و می گویم خوشبحالت ، یکسال است روزهایت را در میان دستهای او گذرانده ای و لغزش لبهای مهربانش را بر لبهای خودت احساس کرده ای ... تو چقدر خوشبختی ، یکسال با او بوده ای ... یکسال خیلی زیاد است ... چهار فصل ، دوازده ماه ، 365 روز ...
داشتن او حتی به اندازه یک کنار هم قدم زدن ، یک کنار هم نشستن ، یک کنار هم حرف زدن ، یک کنار هم به چشمان هم نگریستن ، یک از گرمای او بهره مند شدن ...
آخ وقت ناهار امروز چقدر خوشبخت بودم ، روبروی او نشستم ، لبخندش را دیدم که به وجودم گرما می داد ، به سمیه گفتم ، کاش جای کاپشنش بودم ، کاش یک لحظه کاپشن او را داشتم ... فقط یک لحظه به گرمای کاپشن او دست زدن هم برای من کافیست ...
با چشمان گرد به من نگاه کرد و گفت چرا ؟
چرا بچه شده ای ، مثل بچه دبیرستانیها حرف میزنی ، ...
بغضم گرفت ،چشمانم از اشک پر شده بود ، خیلی تلاش کردم اشکهایم سرازیر نشود ...می دانستم سمیه ، رفیق شفیق من ، از دیدن اشکهایم غصه دار خواهد شد ... صورتم را جنباندم و یک نفس عمیق کشیدم ...
گفتم سمیه تا کی می توانم با کسی زندگی کنم که نمی تونم ببوسمش ...
نمی تونم بغلش کنم ، نمی خام لمسش کنم ، نمیخام در جغرافیای تن او قرار بگیرم ... ...
سمیه با غصه نگاهم می کرد ، گفتم سمیه می فهمی من چی میگم یا نه ؟
گفت عاره می فهمم.
جانان از جایش بلند شد ، نگاهم به صورتش محو است و دلم برایش پر می کشد .
دوستش دارم و این دوست داشتن را باید از خودم هم پنهان کنم .
او یوسف زیبای من است و من زلیخای نگون بختی که امیدی به جوان شدنش نیست ...
او یوسف ماهروی من است و من زلیخای نگون بختی که جرات رها شدن از شر پوتیفار زندگیم را ندارم ...
او یوسف است ... و من زلیخا ...
سهم من از او ، یک عمر کشیدن حسرتش است و سهم او از من ، اشعه های عشقی است که با هر نگاه نثارش می کنم ...
ماهرو سنگدل است حتی اگر پیمبر باشد ......ما را در سایت ماهرو سنگدل است حتی اگر پیمبر باشد ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89